پیامک
چه بخشنده خدای عاشقی دارم که میخواند مرا با آنکه می داند گنهکارم.
دلم گرم است...
میدانم بدون لطف او تنهای تنهایم...
نوشته هایی از جنس اندیشه
چه بخشنده خدای عاشقی دارم که میخواند مرا با آنکه می داند گنهکارم.
دلم گرم است...
میدانم بدون لطف او تنهای تنهایم...
۳-از بوشهر به ولایت
همیشه دوست دارم صبح زود سفرم را شروع کنم.شنبه (5فروردین) هم تا خواستیم جمع و جور کنیم و از منزل مادر همسرم بزنیم بیرون ساعت شد 7. شب قبلش مسیری که دامادمان داده بود را روی نقشه کنترل کردم. اولین باری بود که میخواستم از این مسیر بروم ضمن اینکه میگفت وضعیت آسفالتش زیاد خوب نیست و هم اینکه گردنههایی هم دارد. هنوز از شهر بیرون نرفته بودیم که یک نانوایی دیدم دو تا نان داغ گرفتم و به راه افتادیم. به سمت اهرم باید میرفتیم. حدود 30 کیلومتر اولش جاده دوبانده بود. در سمت چپمان توجهم به طلوع آفتاب جلب شد. دایرهای سفید و بسیار زیبا. اولش شک کردم که نکند این دایره خورشید نیست و ماه است! ولی بعد نتیجه گرفتیم که با توجه به زمان طلوع آفتاب، باید خورشید باشد! دمای هوا عالی بود و جاده هم نسبتاً خلوت. شهر بعدی باید به سمت شهری با نام «کلمه» می رفتیم. جاده کوهستانی و باریک بود. اما همین که خلوت بود، اذیت نمیشدم. همین که نمی خواستم از جاده خسته کننده و تکراری بوشهر به شیراز بروم باعث تقویت روحیهام میشد. شلوغی آن جاده خیلی برایم خسته کننده شده است. کمک وضعیت جاده بهتر میشد و از تونل بسیار بزرگ و نوسازی عبور کردیم و به شهر کلمه رسیدیم. شهر آباد و زیبایی به نظر می آمد. وضعیت تابلوهای راهنمایش هم خوب بود. به راحتی از این شهر هم گذشتیم. باید به سمت فراشبند می رفتیم. فراشبند جزء استان فارس است. در جاهایی از جاده آنتن موبایل کاملا قطع میشد. یعنی اینکه هیچگونه پوشش تلفن همراه وجود نداشت! به این فکر افتادم که این جاده همه چیزش خوب است فقط نه ایمنی دارد و نه امنیت!! و در جاهایی هم بسیار خلوت بود. طوری که خودمان فقط در جاده بودیم! به نزدیکی های فیروزآباد فارس رسیدیم. قصدمان این بود که از حتما آتشکده فارس را بازدید کنیم. با راهنمایی تلفنی دامادمان نرسیده به فیروزآباد به سمت جاده فرعی رفتیم. دو سه جا هم با ترافیکی که گله های گوسفند درست کرده بودند و جاده را بسته بودند، مواجه شدیم. چادرهای سیاه عشایر و گله های گوسفند و به خصوص بوی خاص گوسفندها!! عجیب هوا را معطر و زیبا کرده بود!! گهگاهی هم درباره وضعیت زندگی عشایر و صحنههایی که زنی که بچه بغل داشت و پشت الاغ و گوسفندها می دوید با همسرم تبادل نظر میکردیم. همسرم مدام از گوسفندها و الاغها و چادرهای عشایر عکس میگرفت. به کاخ اردشیر بابکان رسیدیم. البته من بیشتر آتشکده فارس را شنیده بودم. اما اسم رسمی و محلی آن کاخ اردشیر بابکان. بلیط ورودی 500 تومان. در اولین نگاه به کاخ تابلوهای زیادی را می دیدی که بر روی آنها نوشته بود: «لطفا از مسیرهای مشخص شده عبور کنید. احتمال سقوط مصالح وجود دارد.» و این نشانگر عدم توجه کافی میراث فرهنگی و گردشگری به نگهداری از آثار باستانی بود! کاملا مشخص بود که با بارندگیها سنگهای دیوارهای کاخ کم کم ریزش میکنند.کاخی سنگی و گچی. با قدمت 1800 سال. باقیمانده گچبری های زیبایی که در دیوارهای داخلی باقی مانده بود هر کسی را به حیرت وامی داشت که چقدر هنرمند بودهاند. ارتفاع طاق و شیوه معماری بسیار زیبایی داشت. فضای بیرونش هم کاملا سرسبز و بهاری. چشمهای پرآب و بزرگ در فاصله 50 متری آن قرار داشت که بسیار پرآب بود. در دالانهایش میگشتیم که مرد جوانی را دیدم که لباسی به تن داشت که بر آن نوشته بود «راهنمای گردشگری».از این اقدام گردشگری فیروزآباد خوشم آمد. هم اقدام بسیار مفیدی برای گردشگران کرده و هم اشتغال زایی.جلو رفتم و از تاریخ کاخ اردشیر بابکان پرسیدم. تعدادی بازدیدکننده دیگر هم به ما پیوستند و از توضیحات ایشان استفاده کردند.درباره خاموش شدن آتشکده فارس در زمان تولد پیامبر گرامی اسلام(ص) پرسیدم که در پاسخ نه این مطلب را تأیید کرد و نه تکذیب! صحن و سراهای بزرگی با کاربریهای متفاوتی داشت. پلکانی هم به طبقه بالا داشت که بسته بودند. کف برخی صحن و سراها کاملا از ریزش سقف آنها پر شده بود و چه علفهایی هم روی آنها سبز شده بود!در بیرون از محوطه کاخ چادرهای عشایری بودند که آنها هم از این فرصت استفاده میکردند و آش دوغ و نان محلی می فروختند. در همان چادر زن جوانی نان محلی میپخت و مردجوانی هم آش دوغ.به قول امروزیها به صورت آنلاین! از تولید به مصرف. سیاه چادری دیگر هم انواع CD پاپ و موسیقی محلی می فروخت! با صدایی گوشخراش. دو کاسه آش دوغ گرفتیم. هر کاسه هزار تومان. نسبت به آش دوغهایی که همسرم و مادرم درست میکنند اصلا خوشمزه نبود! به زحمت و به خاطر پولی که داده بودیم سه نفری توانستیم فقط یک کاسهاش را بخوریم. در ادامه مسیر باید به سمت کوار می رفتیم. به جاده اصلی رسیدیم که دو راهی بود. تابلوی راهنمای مسیر وجود نداشت! اما ماشین پلیس نیروی انتظامی آن طرف جاده ایستاده و دو نفر هم در کنار آن. از آنها مسیر را پرسیدم. وقتی که مسیر را نشان داد، گفتم انشاءا... امسال پیشنهاد بدهید که یک تابلوی راهنمای مسیر نصب کنند! جوابی داد که اصلا انتظارش را از یک نیروی دولتی نداشتم؛ گفت:......صاحب ندارد؛شما انتظار دارید اینجا تابلو نصب کنند!! از شهر کوار هم عبور کردیم. یادم آمد که چند سال پیش نفر اول کنکور از شهر کوار بود. وقتی در جاده هستیم پدرم عادت دارد یک ساعتی یک بار زنگ میزند و هرچه نزدیکتر به مقصد نزدیک میشویم تعداد تماسهایش بیشتر میشود.چندبار تماس گرفت که برای ناهار منتظریم. بالاخره حدود ساعت 30/1 ظهر بود که رسیدیم. ناهار نخورده بودند تا ما برسیم.
بر خلاف همیشه که وقتی به بوشهر می رسم خسته هستم این دفعه به خاطر خلوتی جاده اصلا احساس خستگی نمیکردم. خواهر همسرم که دو سالی هست شاغل شده، به تازگی پراید خریده بود. کلی ذوقش را میکرد. پیشنهاد کرد که همراهشان بروم در سطح شهر و شیشه درب کمدی که سفارش داده بودند را بیاوریم و هم اینکه رانندگی اش را ببینم. در رانندگی خیلی تازه کار بود. با اینکه نشون نمیداد اما هنوز به خودش زیاد اعتماد نداشت. در هنگام رانندگی اش همه اش در دل خودم میگفتم خدا به دیگر رانندگان رحم کند که...!! روزهای دیگر هم چندباری خودش به تنهایی در خیابان می رفت و خدا را شکر سالم و بدون حادثه برمیگشت!
یک جورایی سال تحویل زیاد به دلم ننشست! زمان اعلام تحویل سال نو حس خاصی داشتم. از یک طرف خوشحال بودم که مراسم شادی و سال تحویل است ولی از طرفی هم غم خاصی در دلم احساس میکردم؛ چونکه یک سال به سنم افزوده شده بود و من هنوز احساس خامی میکردم. آنطور که دلم میخواست با تجربه و پخته نشده ام و.... دعای تحویل سال هم نصف و نیمه توانستم خواندم. بعد از سال تحویل به ساحل زیبای دریا رفتیم. با اینکه زیاد از شهر بوشهر خوشم نمی آید اما ساحل دریای آن بسیار زیباتر و دل نشینتر از ساحل دریای شمال است. آرامش عجیبی بر آن حاکم است حتی آبی آن هم زیباتر از آبی دریای شمال است. وقتی به بیکران دریای بوشهر می نگرم احساس میکنم فقط خدا هست و خودم! احساس عجیبی به من دست می دهد. با اینکه خیلی افراد برای تفریح و شادی و سرگرمی شاید به ساحل دریا می آیند ولی همیشه وقتی به ساحل دریای بوشهر می روم بغض عجیبی گلویم را می فشرد!
چند روزی که در بوشهر بودیم؛ بعد از ساعت بیدارشدن اشرافی! (منظورم ساعت 9 صبح است!) بیشتر برای وقت گذرانی به مغازه برادر همسرم (مهدی) میرفتم. گاهی حسرت میخوردم که چقدر کسانی که شغل آزاد دارند بهتر از ما کارمندان همیشه درگیر هستند و اما بعد که میدیدم چقدر ساعت کار آنها بیشتر است و هم اینکه باید با انواع مشتری سر و کله بزنند و با انواع همکار!! دست و پنجه نرم کنند خدا را شکر میکردم که شغل خودمان بهتر از شغل آزاد است!! به قول بچه مذهبی ها چندباری هم توفیق پیدا کردم که به مسجد جامع عطار بوشهرکه نزدیک مغازه مهدی است، بروم. طراوت و فضای معنوی خاصی در بین نمازگزاران بوشهری میدیدم. به نظر من یک جور صداقت و خونگرمی خاصی در بین همه بوشهریها وجود دارد. این مطلب را بهمن ماه هم که با مهدی به مراسم عزاداری شهادت امام رضا(ع) رفته بودیم، گفم اما مهدی زیاد با نظر من موافق نبود! میگفت ظاهرش اینطور است! من هم به خاطر اینکه زیاد ذهنیتم درباره بوشهریها خراب نشود، علتش را نپرسیدم!
روزهای دوم و سوم فروردین که از میزان گردوغبار هوای بوشهر به شدت کم شده بود تعداد مسافران زیادتر میشد. بوشهر هم مثل اکثر شهرهای ایران مشکل جای پارک دارد. اغلب مسافران هم ترجیح میدهند کنار ساحل ساکن شوند و چندین بار دیدم که پلیسهای راهنمایی و رانندگی چقدر بی رحمانه همه کسانی که حتی در خیابان عریض و کم ترافیک پارک کرده بودند، سی هزارتومان جریمه توقف ممنوع می نوشتند! خیلی دلم سوخت به حال آن راننده ای که وقتی برمیگردد برگ جریمه آنچنانی می بیند!
ناهار روز سوم فروردین کنار ساحل رفتیم. جوجه کبابی راه انداختیم که به نظر من مثل آن جوجه ای که خودم در خانه خودمان درست میکنم، خوشمزه نشده بود. هوا بسیار لطیف بود. قبل از ناهار هم کمی با آقارضا و مهدی و خواهر همسرم بدمینتون بازی کردیم. همسرم هم دائم مشغول عکاسی با دوربین جدید بود. با اینکه اوایل زیاد از دوربین جدید خوشش نمی آمد! دوربین دیجیتال قدیمی را به رضا داده ام که شاید به عکاسی علاقمند بشود؛ اما زیاد علاقه ای نشان نمی داد.
روز جمعه چهارم فروردین دوچرخه مهدی را برداشتم و در هوای واقعا لطیف و بهاری بوشهر در خیابانها گشتم. گمرک بوشهر هم در فاصله صدمتری مغازه مهدی قرار دارد (البته بهتر بود بگویم مغازه مهدی در فاصله صدمتری گمرک بوشهر قرار دارد!) همیشه دوست داشتم که بروم در فضای گمرک بوشهر سرکی بکشم! با دوچرخه به درب ورودی گمرک نزدیک شدم میخواستم بروم از نگهبانی سوال کنم که آیا امکان دارد بروم داخل و بازدید کنم که یکدفعه قانون معروفی در ذهنم درخشید! «قانون گاو»! در مطلبی خوانده بودم که در خیلی از اماکن مثل بیمارستانها و مجتمعها و... که درب ورودی نگهبانی دارد گاهی « قانون گاو» میتواند کارایی داشته باشد! به این معنا که سرت را بینداز پایین و برو داخل! اگر نگهبان صدا کرد که هیچ وگرنه برو حالش رو ببر!! اتفاقا همین قانون گاو هم در آن روز جواب داد! چنان با اعتماد به نفس با دوچرخه وارد شدم که انگار با همه جای گمرک آشنا هستم! در محوطه گمرک بوشهر کشتیهای پارک شده (پهلو گرفته!) بزرگی دیدم. همچنین انبارهای بسیار بزرگ کانتینرها و به ویژه لیفتراکهای بسیار بسیار بزرگی که کانتینرها را جابجا میکردند. نکته جالبی هم دیدم که کشتیهای خارجی انواع اجناس به ایران وارد میکردند ازجمله انواع خودرو و یک کشتی ایرانی دیدم که بارش یونجه خشک و علوفه دام بود!! از افرادی که در کشتی نشسته بودند در مورد یونجه ها سوال کردم که گفتند به قطر صادر میشود!! برای دامداری! سری هم به پارکینگ خودروهای خارجی زدم. انواع خودروهای لوکس خارجی اعم از پورشه ـ بنز ـ هیوندا و... دیدم که برای «از ما بهتران» وارد کشور میشد. دو نفر دیگر هم دیدم که دارند به خودروهای پارک شده سرک میکشند؛ جلو رفتم؛ فهمیدم که آنها هم مسافر بوده و از تهران آمده اند. کمابیش از قیمت برخی از آنها آشنایی داشتم. درباره قیمت برخی مدلها و امکانات آنها تبادل نظری کردیم و آخرش هم افسوس از اینکه ما اقشار متوسط جامعه به خاطر حمایت از تولیدات داخلی و رونق بازار داخلی و هزار بهانه واهی دیگر باید به خودروهای بی کیفیت داخلی قانع باشیم! در حالی که با همین هزینهای که مثلا برای یک پژو یا پراید می پردازی میتوانی یک خودروی خارجی سوار شوی! قسمت دیگر گمرک رفتم. بخش بارگیری کشتی های بزرگ که یک سازه بزرگ مشغول بارزدن کانتینرها به کشتی بود. هم عکس گرفتم و هم فیلم. برایم جالب بود. اما افسوس میخوردم که چرا آقارضا را نیاوردم که او هم ببیند.
جمعه عصر بود که دخترخاله دیگرم به همراه شوهر با مرامش (علی) و دخترشان به جمع ما پیوستند. قرار شد که شام برویم کنار ساحل. عجیب شلوغ شده بود. از همه شهرهای ایران مسافر آمده بود. بیش از یک ساعت طول کشید تا توانستیم جای نشستن و پارک ماشین پیدا کنیم. دوربین جدید هم عجب عکسهای شفافی در شب می گرفت. واقعاً حال کردم! قرار بود صبح زود از مسیر جدیدی که دامادمان پیشنهاد کرده بود، برویم. ساعت حدود دوازده بود که برگشتیم خانه. صبح ساعت هفت صبح به سمت شیراز راه افتادیم.مسیرمان هم کنترل کرده بودم. بوشهر ـ چغادک ـ اهرم ـ کلمه ـ فراشبند ـ فیروزآباد ـ کوار ـ جهرم.
تعطیلات امسال ما از 29 اسفند ساعت 6 صبح که به سمت بوشهر حرکت کردیم، شروع شد و تا ساعت 8 شب یازدهم فروردین 91 طول کشید.
به خاطر تمدید بیمه ماشین که چهارم فروردین تموم میشد مجبور شدیم تا 28 اسفند بمانیم. از شانس ما، بیمه شخص ثالث گران شده بود. دیه از نودوچهار میلیون تومان به 126 میلیون تومان جهش پیدا کرده بود و بیش از هفتصدهزارتومان بیمه ماشین شد! که با تخفیف مبلغ 560هزارتومان ناقابل در روز 28 اسفند پرداخت نمودم. یعنی عیدی را همه دادم به بیمه سینا. بیمه بدنه هم سوم فروردین تمام میشد که تمدید نکردم!
قصدم این بود که از جاده ای که پارسال با مهندس منصوری رفته بودیم، بروم. مسیر اراک ـ خمین ـ گلپایگان ـ خوانسارـ داران ـ تیران و بعدش هم شهرضا بود. مثل اکثر شهرهای کشورمان مشکل عدم وجود تابلوهای راهنما دارند، خمین هم همین مشکل را دارد. جاده کمربندی هم که ندارد! ما هم با اینکه بارها از این شهر عبور کرده ایم و البته هر دفعه هم پرسان پرسان توانسته ایم از آن خارج شویم، این دفعه هم با تغییر یک بلوار کل مسیری که بلد بودیم، به هم ریخت! پس دوباره همان فرایند پرسان پرسان را اجرا کردیم تا توانستیم بالاخره از خمین بیرون برویم. به جز وضعیت نامناسب آسفالت خیابانهای شهرهای و جاده های استان مرکزی، یکی از مشهودترین مشکلات تمامی شهرهای این استان فقر مشهود در تابلوهای راهنماست. البته دور از انصاف است که این نکته را متذکر نشوم که اصفهان و شهرهای تابعه آن در بین همه استانهای کشورمان از نظر داشتن تابلوهای راهنما بهترین است. هوا آفتابی و خوب بود و جاده هم با اینکه اغلب دوطرفه است ولی بد نبود؛ خلوت بود. شهر به شهر رد میشدیم تا اینکه به نزدیکی های اصفهان رسیدیم. همسرم میگفت که به خاطر شروع مسافرتها و شلوغی جاده ها و خطرناک بودن جاده ها بهتر است که از مسیر شیراز به بوشهر برویم. اما تصمیم بر این شد که از جاده ای که بهمن ماه خودم کشف کرده بودم و از شهرهای بروجن ـ یاسوج ـ نورآباد ـ قائمیه ـ کازرون ـ برازجان و بوشهر عبور میکرد، برویم. بهمن ماه که رفته بودیم بوشهر این جاده را که به وسیله GPS کشف کرده بودم، رفتیم که هم جاده خوبی بود و هم اینکه حدود 150 کیلومتر از جاده شیراز به بوشهر نزدیکتر بود.
حدود ساعت یک بعد از ظهر به نزدیکی های یاسوج رسیدیم و برای ناهار کنار رودخانه ای توقف کردیم. با دوربین دیجیتال جدیدی که خریده بودم چند تا عکس هم گرفتیم.
برخی مسافران برای رفتن به شیراز از جاده ای که از سمت یاسوج به شیراز می رود، استفاده می کنند. ما هم هر چه به شیراز نزدیک تر میشدیم جاده شلوغ تر و ترافیک بیشتر میشد. تصمیم گرفته بودم که حوصله بیشتری در رانندگی داشته باشم. پس با شلوغ شدن جاده و به خصوص وضعیتهایی که یک کامیون یا ماشین درب و داغون جلو بود و ما هم مثل کاروان عقب آن در حرکت بودیم، صبر میکردم و از سبقت غیرمجاز خودداری کردم. اما یک بار هم نزدیکی های شهر نورآباد فارس بود که ترافیک خیلی سنگینی پیش آمد و یکدفعه صبرم تمام شد. حدود صدتا ماشین مثل مورچه در حال حرکت بودند که اصلا اول آن صف ماشین پیدا نبود. به صورت ناگهانی از حدود 50 ماشین که به صورت چسبیده به هم در حرکت بودند سبقت گرفتم. البته ناگفته نماند خلوتی بیش از حد لاین مقابل باعث وسوسه بیشتر من شد! بعد از 50 تا خودرو مذکور تازه به زور رفته بودم در لاین خودم که یک دفعه ماشین پلیس راه از روبرو آمد؛ خدا را شکر ما را ندید! به خاطر اینکه موقع ناهار هنوز وقت اذان ظهر نشده بود، بعد از کازرون کنار جاده توقف کردم و حدود ساعت 4 عصر نماز ظهر و عصر را خواندم. به خاطر گرد و غباری بودن هوای بوشهر، به لطف خدا جاده کازرون به بوشهر بسیار خلوت بود. یعنی تا حالا جاده بوشهر به این خلوتی ندیده بودم. ساعت 6 عصر بود که به لطف خدا، به منزل مادر خانم رسیدیم. از اراک تا بوشهر دقیقا 910 کیلومتر بود.فرا رسیدن سال ۱۳۹۱ بر همه خوانندگان این وبلاگ مبارک باد. امید که سالی سرشار از موفقیت و شادکامی و همراه با سلامتی در انتظارتان باشد.
سال ۱۳۹۰ هم گذشت. مثل یک چشم بر هم زدن. چقدر روزها زود میگذرند و تبدیل به ماه می شوند. چقدر ماهها زود به سال می رسند. اما این عمر من و توست که می گذرد.
احساس میکنم که قدیمترها سالها هم طولانی تر بودند. انگار هم که سالهای این روزگار هم دوام سالهای قدیم را ندارد! مثل اینکه سالهای این روزگار چینی و تقلبی از آب درآمده اند!! ولی چه می شود کرد؟ و چه باید کرد؟
به قول سعدی:
ای که پنجاه رفت و درخوابی // مگر این چند روز دریابی
خجل آنکس که رفت و کار نساخت // کوس رحلت زدند و ...
در خلوت به پشت دست خودم خیره شدم! بله؛ به پشت دست خودم نگاه میکردم به چینش و نحوه ورود رگها از ساعد به مچ دست خوب دقت کردم و اندیشیدم که طراح و سازنده این دست حتماً محاسبات و دلایل خاصی داشته که مچ و پشت دست ما را اینطور طراحی کرده است! به مسیری که رگها از زیر پوست میپیمایند، دقت کردم. دیدم در فواصل معین و دقیقی از مچ دست، برخی رگها به سطح پوست نزدیک شدهاند؛ برخی دو شاخه شدهاند؛ برخی هم قطرشان کمتر شده است؛ برخی آنقدر به سطح پوست نزدیک شدهاند که میتوان آنها را لمس کرد؛ برخی از لابلای تاندونهای انگشتان به درون بافت گوشتی نفوذ کرده و به عمق فرو رفتهاند؛ برخی مانند رگی که به انگشت اشاره وارد میشود از ناحیه فوقانی (روی انگشت) وارد شده و دقیقاً از ابتدای استخوان اول انگشت اشاره با کم شدن قطرش، منشعب شده است و همینطور ادامه پیدا کرده است. همین سیستم در مچ و پشت دست راست هم تکرارشده است؛ کاملاً یکسان.البته این ظاهر قضیه است که به قول معروف من داشتم به «چشمِ سَر» میدیدم!در واقعتکنولوژی به کار رفته در طراحی و ساختمچ دست بسیار پیچیدهتر از این چیزی است که به نظرم میآمد.
اگر به عکسهای شماتیک علم پزشکی در زمینه چگونگی ساختار رگها (دستگاه گردش خون) و اعصاب بدن انسان دقت کنیم، میبینیم که خداوند در طراحی و ساخت دستگاه گردش خون و یا دستگاه عصبی بدن انسان و نحوه پخش آن؛ بسیار زیبا عمل کرده و ظرافتهایی به کار برده است. و ارزش این ظرافت عمل وقتی بیشتر مشخص میشود که میبینیمبه طور شایسته ای از مواد اولیهای (Material) استفاده کرده که حتی در برخی موارد بیش از یکصد سال (عمر انسان) دوام میآورد؛نه بدون دلیل سوراخ میشود، نه خوردگی در آنها رخ میدهدو با اینکه از ابتدای خلقتش در کنار آب میباشد هیچوقت اکسید نمیشود! در حالی که همه محیطهایی که رگها در آن قرار دارند از لحاظ ترکیب شیمیایی اطرافشان و یا دما و نوع وظیفهشان یکسان نیستند. همچنین موادی که دستگاه گردش خون و به ویژه رگها را میسازند باید به گونه ای باشند که ضمن دوام بالا، انعطاف پذیری بالا باید طوری قطر آنها تنظیم شود که بتوان به بهترین روش مواد غذایی و به ویژه اکسیژن را به تک تک سلولها برسانند تا کل بدن انسان بتواند گاهاً بیش از یکصد سال پایدار باشد! ضمن اینکه تمامی محاسبات قطر، جنس، نحوه قرارگیری و بسیاری موارد دیگر مانند منشعب شدن رگها از مبدأ (که همان قلب است) تا مقصد که سلولهای بسیار ریزی (مثلا در کف پا) می باشد باید حساب و کتاب دقیقی داشته باشد.
این همه را گفتم که برسم به اینجا! ما انسانها هم برای خودمان در زمان طراحی و ساخت یک سیستم یا دستگاه حساب و کتابی داریم! به عنوان مثال سیستم یا دستگاهی را میسازیم که به طور اتوماتیک یک سری محاسبات کامپیوتری را انجام دهد تا یک قطعه را تولید نماید؛ اما هیچگاه سیستمهایی که میسازیم اینقدر مثل سیستمهای خدا دقیق کار نمیکند؛ عمر و عملکرد سیستمهای ما به خدا نمیرسد؛ ضمن اینکه تاکنون هیچکس نتوانسته ایرادی به طراحی و انتخاب متریالی که خدا در دستگاههای مختلف بدن انسان به کار برده، وارد کند! به غیر از بهترین عملکردی که هر کدام از اندامها دارند، هیچکس نتوانسته نظریه یا ایرادی را وارد بداند که مثلاً اگر جای چشمها در صورت انسان جای دیگری بود خیلی زیباتر و بهتر بود! و یا اینکه اگر تعداد گوشها و جهت قرارگیریشان تغییر میکرد کارایی و بازدهی بیشتر داشت!
افرادی که در صنایع مختلف کار میکنند کاملاً با این فرایند آشنا هستند که برای ساخت یک دستگاه/سیستم یا قطعه یک تیم از افراد با تخصصهای مختلف دور هم جمع می شوند که سیستم یا قطعهای را طراحی کنند تا با توجه به شرایطی که قرار است قطعه مد نظر تحمل کند، همه بررسیها انجام شود و بهترین مواد اولیه، بهترین طراحی و بالاترین پیشبینیهای مهندسی نیز برای حوادث و عوارض احتمالی انجام شود؛ اما باز خیلی کم واقع می شود تا آن سیستم نیاز به تغییر در طراحی یا بازنگری و تعمیر در عمر چند ساله محدود خود نداشته باشد!
نتیجه گیری: با کمی تفکر درباره بدن خودمان بسیار میتوان به عظمت خداوند پی برد. و میتوان به بزرگی خداوند اعتراف کرد که همواره برترین ایده ها، برترین طراحیها و در عین حال پیشرفتهترین تکنولوژی را در ساخت اندامهای بدن انسان به کار برده و پس از چند صدسال هنوز نیاز به بازنگری در طراحی نداشته است. هنوز مومیایی هایی که گاهاً کشف می شوند همان ساختاری دارند که انسان امروزی دارد. فتبارک الله احسن الخالقینسفرنامه اش هم نوشتم اما در هنگام درج در بزرگ وبلاگ یکدفعه به دلیل نقص فنی سایت محترم بلاگفا کلا از بین رفت. من هم دیگه حوصله دوباره نوشتنش رو نداشتم. ۲۲ بهمن هم که روز شنبه بود چسبوندیم به چهارشنبه و پنجشنبه و جمعه و رفتیم تهران. رفتیم منزل یکی از دوستانی که قرار بود یکسال و نیم پیش برویم. یکی از دوستان بسیار صمیمی ام است. هفته بعدش هم رفتیم ملایر منزل یکی از دوستان دیگر که خدا به آنها فرزند پسر داده است و همچنین منزل یکی از همکاران که با ایشان هم صداقت خاصی داریم.
آخر بهمن ماه و اول اسفندماه خدا توفیق داد و به صورت ماموریت به یزد رفتم. خیلی خوب بود. از پارسال تا حالا هرچی میخواستیم برنامه ریزی کنیم برویم یزد جور نمیشد. اما به لطف خدا این دفعه با ماموریت رفتم. هرچند با خانواده بیشتر خوش میگذره ولی چاره ای نبود. البته فقط حدود یکی دوساعت بیشتر وقت نداشتیم در شهر یزد بگردیم و کمی قطاب و باقلوا و ظروف مسی بخریم!
ولی یک چیزی بسیار ضدحال به من زد و خیلی توی ذوقم زد. اون تصویری که از یزد در ذهنم بود واقعا نبود! به ویژه آثار باستانی و تاریخی که در مرکز شهر یزد بود خیلی از نظر نظافت و نگهداری در سطح پایینی بود. واقعا تاسف خوردم. مسجد امیر چخماق را رفتم که خیلی از تلویزیون دیده بودم. واقعا از نظر نگهداری و به ویژه نظافت اطراف آن و حتی دیوارهای خود مسجد بسیار افتضاح بود. همین!
چه کسی برنده شد؟
Communication Board
کامیون کی شن ها رو برد؟
Morphine
باید بیشتر فین کنی
MissCall
دختر نا بالغ را گویند
Freezer
حرف مفت
Suspicious
به لهجه اصفهانی: ساس از بقیه ی حشرات جلو تر است
Johnny Depp
قاتل افسرده
Acer
ای آقا!
Welcome
دهن لق
Manual
من و بقیه
Accessible
عکس سیبیل
Refer
فر کردن مجدد مو
See you later
لات تر به نظر میای!
Good Setting
آن سه چیزِ نیک را گویند: گفتار نیک - کردار نیک - پندار نیک.
Piece of a man who owns a locker
مرتیکه لاکردار!
Above Border
فرامرز
Insecure
این سه نابینا
Business
اشاره به بوزینه در گویش اصفهانى
Legendary
ادارهٔ محافظت از لجن و کثافات شهری
Subsystem
صاحب دستگاه
Velocity
شهری که مردم آن از هر موقعیتی برای ولو شدن استفاده میکنند
Comfortable
بفرمایید سر میز
Long time no see
دارم لونگ میپیچم، نگاه نکن!
Cambridge
شهری که تعداد پلهایش انگشت شمار است
Categorize
نوعی غذای شمالی که با برنج و گوشت گراز طبخ میشود
Jesus
در اصفهان به بچه گویند که دست به چیز داغ نزند
Hairkul
آنکه روی شانههایش مو دارد
Watergate
دروازه دولاب
UNESCO
یونس کجاست؟
Finland
سرزمینی که مردمانش مشکل گرفتگی بینی دارند
Damn You All
دم همتون گرم
Latino
لات بازی ممنوع
Godzilla
خدای استفاده کردن از مرورگر موزیلا
Savage Blog
ساوجبلاغ
Betamethasone
منطقه اى در معرض بتا و از این دست امواج
- قبلا قنادی کریستال بوده حالا شده موسسه مالی و اعتباری ثامن الائمه
- قبلا فروشگاه کفش بلا بوده حالا شده موسسه مالی و اعتباری فردوسی
- قبلا گالری آرش بوده حالا شده موسسه مالی و اعتباری ثامن الحجج
- قبلا موسسه کارآفرینی بوده حالا شده موسسه مالی و اعتباری اعتماد ایرانیان
- قبلا لوازم خانگی صداقت بوده حالا شده موسسه مالی و اعتباری توسعه
- قبلا آجیل فروشی سعادت بوده حالا شده موسسه مالی و اعتباری کریمه اهل بیت
اینها همه غیر از موسسات مالی و اعتباری انصار و مهر و سینا و قوامین و... هستند که الان دیگه بزرگ شده اند و به نوعی تبدیل به بانک شده اند. همین شهر خودمان را مثال زده ام که مغازه ها و فروشگاههایی که یک روزی کاسبی و بازاری در آنها رونق داشته الان تبدیل به انواع مالی و اعتباری شده اند! انصافا هیچ مبالغه ای هم نمیکنم ولی هر وقت که از خیابانهای مرکز شهر عبور میکنم و می بینم که فروشگاهها و مغازه ها یکی یکی در حال تبدیل شدن به موسسات مالی و اعتباری هستند یک حس عجیبی بهم دست میدهد و بغضی در گلویم. نمیدانم چرا؟ ولی حس خوبی نسبت به گسترش و توسعه اینطور رونق اقتصادی ندارم. بخصوص اینکه روی دیوار یکی از بانکها آیه ای در مورد «رباخواری» و سرانجام «رباخواران» نوشته است!
۲) از چند ماه پیش که یک جورایی تعداد اقساطمون کم شده به ذهنم رسیده بود که از همین موسسات وام بگیرم و وارد فعالیت اقتصادی شوم و یا اینکه آپارتمانمان را عوض کنم. از هر کدام از همین موسسات که پرسیدم گفتند باید سپرده گذاری کنی و بعد از ۴ ماه وام بگیری. تازه ۳۰درصد از سپرده ات مسدود می شود و سود آن هم ۱۴ درصد حساب می شود. دو سه تا ضامن و فیش تلفن و آب و برق و... هم که حق مسلم همه بانکهاست. از یکی از همکاران شنیدم که وام بدون نوبت هم وجود دارد که با سود زیادتری می باشد. رفتم به یکی از همین موسسات که رئیسش آشنایی همکارم بود. شرایط وام فوری را پرسیدم. گفت بدون سپرده گذاری و با سود ۲۶ درصد و با معرفی سه تا ضامن کارمند با حقوق بالا!! با اینکه همان روز حساب باز کردم و یک هفته بعد هم ضامنها را معرفی کردم اما نوع وام زیاد به دلم نمی نشست تا اینکه تحقیقی کردم که سه ماه طول کشید! شرایط دریافت وام را که توضیح دادم به صراحت گفتند که این نوع وام گرفتن و وام دادن «ربا» محسوب می شود!
۳) امروز رفتم همان موسسه و حساب را بستم و پولم را پس گرفتم. اما می دیدم که اکثریت مردم چطور به صورت نا آگاه وارد «ربا» و «رباخواری» می شوند. یکی از روی اجبار یکی از روی نیاز یکی از روی طمع و دیگران هم به دلایلی که من نمی دانم.
۴) برداشت من این بود قضاوت با شما!
۲) نحوه شستن ظروف: قاشق و چنگالها را به خاطر بی خطر بودنشان گاهی چندتا چندتا با هم می شویم. بشقابها و کاسه ها هم به خاطر شکننده بودنشان و نه به خاطر ترس از آسیب زدن به دستم با دقتی بیشتر از قاشق و چنگالها! همیشه کاردها را به صورت تک تک در دست گرفته و میشویم! هرچند که همیشه کاردها تمیزتر از قاشقها و بشقابها می باشند اما به خاطر ترس از بریدن دست و یا سوراخ کردن دستکش باید در شستن آنها بیشتر دقت کرد! اما بیشترین دقت صرف چاقوهای بزرگ میکنم به خاطر اینکه هم ترس از بریدن دستم دارم و هم اینکه اگر از دستم بیفتد ممکن است به دیگر ظروف از جمله کاسه بشقابها آسیب بزند (به خاطر داشتن لبه تیز و مرکز ثقل ویژه شان!)
۳) در زمان آبکشی کردن ظروف هم همیشه قاشق و چنگالها را به صورت دسته جمعی زیر شیر آب میگیرم اما کاردها و چاقوها را به صورت تک تک با آرامش بیشتر و البته با احتیاط و دقت بیشتر!
۴) طریقه چیدن ظروف در جاقاشقی: همه قاشق و چنگالهای بیچاره را به صورت وارونه و سر به هوا جای می دهم اما کاردها و چاقوها را به خاطر خطرناک بودنشان به صورت سر به پایین و باز هم با دقت بیشتر!
۵) همین وضعیت شستن ظروف را به وضعیت موجود اقشار مختلف جامعه شبیه کردم! دیدم که شباهت عجیبی بین قاشق و چنگالها با قشر ضعیف جامعه و کاسه و بشقابها با قشر متوسط جامعه وجود دارد! اما شباهت بسیار بیشتری بین اقشار بانفوذ و ثروتمند خرد و کلان جامعه با چاقو و کاردها دارد. در برخورد با اقشار پایین جامعه دقت و اهتمام زیادی نمی شود چون که هم تعدادشان زیاد است و هم خطر زیادی ندارند! اما نسبت به چاقوها در زمان شستن و آبکشی کردن و جای دادن در جاقاشقی! باید با احتیاط بیشتری رفتار کرد و با احترام ویژه ای با آنها رفتار کرد و باید همیشه هوای آنها را باید داشت! اگر در زمان شستن قاشق و چنگال دقت نکنی و از دستت بیفتد نه آسیب آنچنانی به دیگر ظروف وارد میکند و نه توانایی آسیب وارد کردن جدی به دستان را دارند!
به هر حال نتیجه گرفتم که:
قاشق و چنگال = قشر پایین جامعه
کاسه و بشقاب = قشر متوسط جامعه
کارد و چاقو = قشر بالای جامعه!
به این فکر میکردم که به ناچار و البته باالاجبار کاملا وقف محل کار هستم! یعنی از یک روز ۲۴ ساعته! حدود۱۴ ساعت به کار اختصاص داده میشه و بقیه در خدمت خانواده هستم!
البته نکته مهمی که در بیان این مطلب در ذهنم به آن پرداختم این بوده که میزان تاثیر اقتصاد (درآمد- امرار معاش یا...) بر سبک زندگی اقشار مثل من که کارمند یا کارگر هستند چقدر زیاد است. اقتصاد ما کارمندان و کارگران یکی از ابعاد تاثیرگذار و مهم سبک زندگیمان محسوب می شود. حتی گاهی به این فکر میکردم که اقتصاد یک فرد یا قشر جامعه است که تعیین کننده میزان معنویت و پرداختن به دین و مذهبش است. بجز موارد معدود هر چقدر تورم و اوضاع اقتصادی جامعه ملتهب باشد این قشر جامعه هم مجبور است که برای بقاء و ادامه زندگی و تامین حداقل رفاه نسبی! بیشتر تلاش کند و از وقت خود بیشتر برای درآمد بگذارد.
یک کارمند درآمد مشخص و معینی دارد که طی چند برگ کاغذ که به آن «قرارداد» میگویند! از طرف کارفرما به او ابلاغ می شود! یعنی همان ابتدای قرارداد (یا به صورت چند ماهه یا خیلی خوشبینانه به صورت یکساله!) باید تمامی هزینه ها و سبک زندگی اش را بر مبنای درآمدش تنظیم کند و نکته مهمتر اینکه با همان درآمد مشخص و معین باید به جنگ اقتصادی نابرابر در برابر صاحبخانه - لوازم خانگی فروش - لبنیاتی - روغن فروش - برنج فروش - مکانیک ماشین و... برود. البته تفاوتش این است که هر دفعه که این کارمند و کارگر بیچاره به سراغ آنها میرود از تنها چیزی که خبری نیست «ثابت ماندن قیمتها»ست! همه از گران شدن و تورم و تحریم و ... مینالند ولی کارگر و کارمند حق ندارد که عذری بیاورد و فقط باید هرچه آنها امر کردند بپردازد!
شاید به اقتضای سن است و یا اینکه تغییر در نوع افکار و اندیشه هایم. کاری ندارم که به چه دلیل است ولی چند روز پیش دیوان امام را به صورت تصادفی باز کردم و این غزل زیبا را دیدم و عجیب دیدم که شرح حال روحی و روانی خود من هم میتواند باشد!
| در دلـــــــم بــــــــود كه آدم شوم؛ امّا نشدم |
| بــــىخبر از همه عالم شوم؛ امّا نشدم |
| بـــــــر درِ پیــــــرِ خــــــرابــــات نهم روى نیاز |
| تا بــه این طایفه محرم شوم؛ امّا نشدم |
| هجرت از خویش كنم، خانه به محبوب دهم |
| تا بـــه اسمـــــاء معلّم شوم؛ امّا نشدم |
| از كف دوست بنوشم همه شب باده عشق |
| رستــــه از كوثر و زمزم شوم؛ امّا نشدم |
| فــــــــــارغ از خـویشتن و واله رخسار حبیب |
| همچنــــان روح مجسم شوم؛ امّا نشدم |
| سر و پا گوش شوم، پاى به سر هوش شوم |
| كـــــز دَم گرم تو مُلهَم شوم؛ امّا نشدم |
| از صفــــــا راه بیابــــــم به ســــــــوى دار فنا |
| در وفــــا یــــــار مسلّم شوم؛ امّا نشدم |
| خواستم بر كنم از كعبه دل، هر چه بت است |
| تــــا بــــرِ دوست مكرّم شوم؛ امّا نشدم |
| آرزوهــــا همـــــه در گور شد اى نفس خبیث |
| در دلــــم بــــود كـه آدم شوم؛ امّا نشدم |
اما امروز با یکی از همکاران درباره اینکه آخر این کل کل کردن ایران با کشورها به کجا خواهد انجامید بحث کردیم. با اینکه زیاد به مسائل سیاسی علاقمند نیستم اما این وضع و شرایط حاکم بر روحیات جامعه که می بینم و به ویژه اوضاع وخیم اقتصادی که هر روز بدتر می شود و مسئولین اصلا به روی خودشان نمی آورند من را هم نگران کرده است! فکر میکردم فقط روحیه خودم اینطوری به هم ریخته است و یک جورایی بخصوص اخیرا زیاد بی انگیزه و کسل شده ام! ولی با هر کس از دوستان یا همکاران صحبت میکنم آنها هم به بروز همین وضعیت روحی در خودشان اعتراف میکنند!
امروز یکی از دوستان که تلفن زده بود میگفت که حتی حس و حال پیامک فرستادن هم دیگه نمونده! عجیب دلسردی و بی انگیزگی موج میزد در حرفهاش!
باز هم به نتیجه میرسم که سکوت عجیب چیز خوبی است!
خسته ام از آرزوها، آرزوهاى شعارى
شوق پرواز مجازى، بال هاى استعارى
لحظه هاى کاغذى را روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانى، زندگى هاى ادارى
آفتاب زرد و غمگین، پله هاى رو به پایین
سقف هاى سرد و سنگین، آسمان هاى اجارى
عصر جدول هاى خالى، پارک هاى این حوالى
پرسه هاى بى خیالى، نیمکت هاى خمارى
رونوشت روزها را روى هم سنجاق کردم:
شنبه هاى بى پناهى، جمعه هاى بى قرارى
عاقبت پرونده ام را با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزى، باد خواهد برد بارى
روى میز خالى من، صفحه باز حوادث
درستون تسلیت ها، نامى از مایادگارى
امید ز هر کس که بریدم بریدیم
دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند
از گوشه بامی که پریدیم پریدیم
این شعر حاصل بی وفایی های روزگار است! نمیدانم چرا وقتی با صدای علیرضا افتخاری شنیدمش خیلی به دلم نشست. یک حس و حال غریبی دارد.