روزنوشت ـ عصرانه و ماموریت
1) حس و حال نوشتن دارم اما وقت ندارم! چند وقت است که کلاس زبان هم تمام شد و میخواستم از جلسه آخر ترم بنویسم که وقت نشد! میخواستم بنویسم که مثل ترم قبل بچه ها ایده جالبی دادند و این بود که نظرشان را درباره همدیگر و فکرهایی که در برخوردهای اول با هم داشتند، گفتند و اینکه چقدر نظرات جالب بود.برخی نظرات هم گاهی خلاف حدسیات بود. من جلسه آخر را دوست داشتم. قبلش احساس میکردم که هرچه همکلاسی ها درباره خودشان یا دیگران و یا نظراتشان مطرح میکنند، حقیقت است و دروغ نمیگویند. شاید بخاطر اینکه به زبان انگلیسی میگفتیم. البته در جلسه آخر همه به این موضوع که در گفته هایشان صادق بوده اند و هستند، موافق بودیم.
2) مطلب دوم میخواستم از تعطیلاتمان که میخواستیم به شمال یا اردبیل بروم و با رسیدن مهمانها، مسافرتمان لغو شد بنویسم که بازهم وقت نشد. ولی دلم میخواهد این مطلب را بنویسم که چقدر در یکی از روزها که با مهمانهایمان رفته بودیم در یک پارک از دقت خودم به جمع کوچک سه نفره ای که در فاصله حدود دو سه متری نشسته بودند، بنویسم. سه نفر بودند. یک زن جوان حدود 30 ساله، یک پیرمرد حدود 70 یا 80 ساله و یک دختربچه حدود سه چهار ساله. تفاوت سنی میان زن و مرد باعث جلب توجهم شده بود. زن چادری بود و عینک دودی بزرگی به چشم داشت. دختربچه سبزه بود. از کیسه برنجی ای که داشتند و رویش نوشته بود برنج هژیر، حدس زدم که متعلق به قشر اقتصادی متوسط و یا پایین جامعه هستند. پیرمرد کوتاه قد و عجب فعال بود. دائم مشغول پذیرایی و رسیدگی به زن و دختربچه بود. هر سه نفری مشغول خوردن عصرانه بودند. به غذایشان دقت نکردم. فلاکس چای صورتی رنگی داشتند. هر از گاهی چندکلمه پیرمرد و زن جملات کوتاهی رد و بدل میکردند که من حتی یک کلمه هم متوجه نشدم. خیلی دوست داشتم که نسبت بین زن جوان و پیرمرد را بدانم. حدسهای مختلفی زدم. شاید محل کار شوهر زن خارج از شهرشان است و الان با پیرمرد که شاید پدرش باشد و یا پدرشوهرش آمده اند پارک. حدس زدم شاید زن طلاق گرفته یا شوهرش معتاد باشد و به همراه پدرش یا پدرشوهرش آمده اند پارک. حدس زدم شاید پیرمرد عموی زن باشد. در نهایت هم حدس زدم شاید زن و شوهر باشند! هرچند زن و شوهر با تفاوت سنی مثل آنها دیده ام اما این حدس آخری را بعید میدانستم. غذایشان را خوردند و آرام رفتند اما زیراندازشان که یک تکه فرش مندرس بود نبردند! دلیلش را نفهمیدم.
3) سه شنبه و چهارشنبه هم رفتم مأموریت تهران. سه شنبه شب رفتم منزل یکی از دوستانم. کارشناس ارشد مهندسی مکانیک است. آدم مومن و بسیار بسیار پاک. اهل مشهد است. خیلی دوست داشتنی. رفاقتمان به خاطر شیرینی لهجه مشهدی شان که سربه سرش میگذاشتم بیشتر شد. از ظاهر و رفتارش اولایل فکر میکردم روحانی زاده باشد اما سه شنبه شب فهمیدم که پدرش روحانی نیست. منزلی گرفته بود و ماهیانه هشتصدهزارتومان اجاره میداد! وقتی گفت ماهی 800 هزارتومان اجاره میپردازم خیلی تعجب کردم. آپارتمانشان حدود صدمتر بود. نماز مغرب به توصیه ایشان به مسجد رفتم. عجب مسجد با حالی بود. جالب بود که در آن مسجد یکی از رفقایی که چندین سال پیش از سایت ما رفته بود در صف نماز دیدم. اسمش مهندس روستا. رفتم و احوال پرسی و روبوسی و اوضاع و احوالی از هم پرسیدیم. شماره تلفنی هم رد و بدل کردیم. بعد از شام و موقع خواب دوستم گفت که اذان صبح ساعت پنج و نیم است بیدارت کنم یا خودت بیدار میشوی؟ گفتم که شما مومنها وقت اذان صبح نماز میخوانید! ما به ساعت اذان صبح نگاه نمیکنیم. فقط وقت طلوع آفتاب برایمان مهم است! خودم از جوابی که داده بودم تأمل کردم. که چقدر حقیقت دارد و من خودم به آن توجه نکرده بودم. وقتی میخواهم نماز صبح بخوانم در اکثر مواقع وقت نماز خواندن را زمان طلوع آفتاب را در نظر میگیرم نه وقت اذان صبح!!