موفقیت گاوباز

می‌گویند در مسابقه گاوبازی موفقیت از آن کسی است که بهتر بتواند جاخالی بدهد نه این که با گاوهای خشمگین و زبان نفهم بجنگد. در زندگی هم آدم باید یاد بگیرد گاهی جاخالی بدهد، درگیر شدن و بحث کردن با گاوها فایده‌ای ندارد.

رقیب محرم

خوش است خلوت، اگر یارْ یار من باشد   نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد!
من آن نگین سلیمان به هیچ نستانم   که گاه‌گاه بر او دست اَهرمن باشد
روا مدار خدایا! که در حریم وصال   رقیب مَحرم و حِرمان نصیب من باشد
هُمای گو: «مفکن سایه‌ی شرف هرگز   در آن دیار که طوطی کم از زَغَن باشد»
بیان شوق چه حاجت؟ که سوز آتش دل   توان شناخت ز سوزی که در سُخن باشد
هوای کوی تو از سر نمی‌رود؛ آری   غریب را دلِ سرگشته با وطن باشد
به سان سوسن اگر ده زبان شود حافظ   چو غنچه پیش تواَش مُهر بر دهن باشد

تنها

لبخند امید

اگر نبود لبخند زیبا  و نگاه معصومانه روژان، چه بسا سخت میشد آن همه نامهربانی های اداری!

پنجشنبه بود که اولین قهقهه روژان را شنیدم؛ فسقلی چنان خنده ای کرد که همه تعجب کردیم! داشتم باهاش بازی میکردم که از سر شادی قهقهه ای سر داد که کلی ذوق کردم.

خدا را شکر میکنم که روژان به جمع ما اضافه شده و بسیار لذت می بریم همگی. به خصوص اینکه شبها که میخواهد به خواب برود، چنان مثل جوجه های پرنده سر خود را به بدنم نزدیک میکند که خوابش ببرد؛ حتی یک شب که منزل نبودم، همسرم برای اینکه روژان به خواب برود، تی شرت من را روی صورتش انداخته است!

نگاه معصوم و زیبایی دارد؛ نگاهش را خیلی دوست دارم؛ به تابلوهای روی دیوار بسیار خیره می شود؛ کلا به رنگها و نقاشی ها و عکس ها بسیار علاقمند است.

لبخندش و نگاهش، امید را در دلم زنده میکند.

 

میگذرد

 

این نیز بگذرد

 

This Too Shall Pass

این نیز بگذرد

خیلی وقته ننوشته ام؛ سکوت کرده ام؛ فقط می نگرم؛

گاهی از سر حسرت؛ گاهی غم؛

نوشته ام؛ اما نه در اینجا؛ بسیار ننوشته دارم؛ بسیار گلایه دارم! از زندگی؛ از سرنوشت؛

گرچه ممکن است ناشکری باشد...

این مدتی که سکوت کرده بودم؛ بسیار اتفاقها افتاد و یکی دو مسافرت داشتم؛ کرج و شیراز.

از مسافرت به کرج، درددلهای پیرمرد افغانی برایم ماندگار شد؛ او هم گلایه داشت از ما! گلایه می کرد از شهر بی قانون! گلایه ها داشت از بی انصافی ها و نامردی ها رایج امروزی. می گفت مردم همه عوض شده اند و بعضی ها عوضی! می گفت حقم را دارند می خورند یکی از همین عوضی ها!

میگفت برادری دارد در آلمان؛ میگفت او هم مثل من در آلمان کار میکند؛ اما تفاوت از زمین تا آسمان است. او کاملا حقش را می دهند و حتی گاهی بیشتر؛ اما من نه!

بگذریم؛ دلم به حالش سوخت. گرچه همسفرم در برگشت، جوانی بود بی آدرس! دعوت شده بود برای عروسی همخدمتی اش اما آدرس نداشت! از این هم بگذریم؛ ماجرایی داشتیم برای یافتن آدرس نصف و نیمه اش!