پیامک!

ﺷﻮﻫﺮﯼ ﯾﮏ ﭘﯿﺎﻣﮏ ﺑﻪ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺍﺭﺳﺎﻝ ﮐﺮﺩ:

ﺳﻼﻡ. ﻣﻦ ﺍﻣﺸﺐ ﺩﯾﺮ ﻣﯿﺎﻡ ﺧﻮﻧﻪ. ﻟﻄﻔﺎً ﻫﻤﻪ ﻟﺒﺎﺳﻬﺎﯼ ﮐﺜﯿﻒ ﻣﻦ ﺭﻭ ﺑﺸﻮﺭ ﻭ ﻏﺬﺍﯼ ﻣﻮﺭﺩ ﻋﻼﻗﻪ ﺍﻡ ﺭﻭ ﺩﺭﺳﺖ ﮐﻦ.
ﻭﻟﯽ ﭘﺎﺳﺨﯽ ﻧﯿﻮﻣﺪ!
ﭘﯿﺎﻣﮏ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩ:
ﺭﺍﺳﺘﯽ! ﯾﺎﺩﻡ ﺭﻓﺖ ﺑﻬﺖ ﺑﮕﻢ ﮐﻪ ﺣﻘﻮﻗﻢ ﺍﺿﺎﻓﻪ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺁﺧﺮ ﻣﺎﻩ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﺑﺮﺍﺕ ﯾﻪ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺑﺨﺮﻡ.
ﻫﻤﺴﺮ فورا جواب داد:
ﻭﺍﯼ ﺧﺪﺍﯼ ﻣﻦ! ﻭﺍﻗﻌﺎً؟
ﺷﻮﻫﺮ :
ﻧﻪ؛ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘﻢ ﻣﻄﻤﺌﻦ ﺑﺸﻢ ﮐﻪ ﭘﯿﻐﺎﻡ ﺍﻭﻟﻢ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﺖ ﺭﺳﯿﺪﻩ!

ادامه نوشته

تبعیض قانونی!

یکی از چیزهایی که من شخصا ازش متنفرم؛ تبعیض بوده! بخصوص و بازهم بخصوص اینکه یک طرف قضیه هم خودم و حق خودم باشه!

کلا تبعیض بد است؛ حالا چه در حق خودت باشد و چه در حق دیگران. من که شخصا وقتی می بینم جایی تبعیض وجود دارد و در حق کسی اجحاف می شود تا کسی دیگر که اصلا استحقاق آن را ندارد، به منفعتی برسد؛ خیلی اعصابم خرد می شود.

اما چی شده که این قضیه به ذهنم رسیده؟  چند وقتی است که تغییری مثبت در شرایط کاری ام قرار است اتفاق بیفتد! چند وقت؟ حدود دو سال پیش. آن هم نه به صورت شفاهی که به صورت کتبی اسم شخص خودم بوده است و یکی دو نفر دیگر! اما بعد از دو سال می بینم که یکی دیگر که اصلا نه جزو لیست بوده و نه.... این روزها فقط بخاطر داشتن «سهمیه»!!! از حق ما به صورت قانونی!!!! استفاده می نماید!

امروز رفتم و به رئیس مراتب اعتراض خود را اعلام کردم و ایشان دلیل این کار را داشتن آن «سهمیه» اعلام نمودند! این «سهمیه» بارها به من ضربه زده است! در کنکور، در پیدا کردن شغلی مناسب و در....!

بگذریم؛ ای کاش ما هم «سهمیه» داشتیم!

 

بنز

پشت یه پیکان نوشته بود: من پیکان نیستم، بنز یه بچه فقیرم.

به نظر من جمله زیبا و در عین حال پر از معنایی است. وقتی از بعضی داشته های خودم (حالا هرچیزی میتواند این کلمه «داشته» ها را معنی کند؛ مثلا لباس، ماشین، منزل و....) کمال لذت را می برم (و در عین حال خدا را شکر میکنم) به این نکته هم فکر میکنم که شاید این «داشته»هایم برای بسیاری افراد یک «آرزوست» و در طرف دیگر برای بسیاری دیگر معمولی ترین و ابتدایی ترین «داشته» محسوب می شود.
بله پیکان برای بعضی ها بنز است و برای برخی هم باعث افت کلاس!

کارمند

قبلنا که خیلی سنم کمتر بود و طبعا عقلم هم کمتر بود! خیلی به شغل آینده ام فکر میکردم. خیلی وقتها به ویژه به این مسأله می اندیشیدم که اگر در شغل آینده ام «فرد مفیدی» نبودم و بخصوص اگر «پیشرفتی» نداشتم و اگر «درآمدش» خوب نبود، بدون شک شغلم را تغییر خواهم داد تا بتوانم به جامعه ام به مردمم بیشتر خدمت کنم و از این فرصت کوتاه زندگی بهتر استفاده کنم.

سالها گذشت و گذشت تا اینکه درسها را خواندیم و دوره های دبیرستان و دانشگاه و خدمت سربازی را تمام کردیم. از شانس خوب یا بدمان بلافاصله بعد از فارغ التحصیلی شغلی پیدا کردیم و شاغل شدیم. بخاطر مسائلی (که شاید بلوغ عقلی بود!!) یکی دو سال اول اصلا به پیشرفت و مفید بودن و درآمدش فکر نکردم که هیچ، بلکه اصلا فراموش کردم!

یادم میاد روزهای اولی که تازه در محل کارم با همکاران آشنا میشدم، میز یکی از همکاران را دقت کردم که چقدر به هم ریخته و نامرتب است و به ویژه اینکه نسبت به کارش هم چقدر بی علاقه است! خیلی از این مسأله درس گرفتم و به خودم گفتم که این روش درستی نیست و باید بهتر از اینها باشم در آینده! از همکارم علت را پرسیدم که چرا بی علاقه و ... هستی؟ گفت که کارمندی همین است! و در پاسخ سوال دیگرم که چرا شغلت را عوض نمیکنی؛ گفت که دیگر گرفتار شده ام! باخودم گفتم اینها بهانه است! گرفتاری یعنی چه؟

باز هم بخاطر مسائلی!! بعد از 4 یا 5 سال که در آنجا شاغل بودم؛ وضعیت خودم را تحلیل کردم. جالب این بود که دقیقا شده بودم عین همان همکاری که نامرتب و... بود!

یعنی به واقع من هم «کارمند» شده بودم! کارمندی گرچه برخی مواقع از لحاظ فیزیکی شغل خوبی است ولی از خیلی لحاظ شغل خوبی نیست.

شاید برداشت نادرستی باشد ولی خیلی وقتها به این نتیجه رسیده ام که کسی که «کارمند» شدن را پذیرفته و کاملا قبول کرده است که «کارمند» شده است! به واقع «مرده» است! من هم الان حدود 4 سالی می شود که مرده ام.

هر کسی از «مردن» تعریفی دارد. به عقیده من «مردن» یعنی اینکه «پیشرفت» نداشتن، «مفید» نبودن، «درآمد» محدود داشتن و بخصوص از دست دادن «امید به تغییر»!! یکی دو سال اخیر به این موضوع خیلی توجه کرده ام. در من «امید به تغییر» هم از بین رفته است. یعنی کاملا «مرده ام» و جالب اینکه «پذیرفته ام» که من «مرده ام». ضمنا آن همکارم گفته بود که «گرفتار» شده ام که شغلم را تغییر نمی دهم ولی من احساس میکنم که بجز «گرفتار»، «آلوده» هم شده ام! آلوده به درآمد و جو و حس و حال و شغل «کارمندی»!


ادامه نوشته