قبلنا که خیلی سنم کمتر بود و طبعا عقلم هم کمتر بود! خیلی به شغل آینده ام فکر میکردم. خیلی وقتها به ویژه به این مسأله می اندیشیدم که اگر در شغل آینده ام «فرد مفیدی» نبودم و بخصوص اگر «پیشرفتی» نداشتم و اگر «درآمدش» خوب نبود، بدون شک شغلم را تغییر خواهم داد تا بتوانم به جامعه ام به مردمم بیشتر خدمت کنم و از این فرصت کوتاه زندگی بهتر استفاده کنم.
سالها گذشت و گذشت تا اینکه درسها را خواندیم و دوره های دبیرستان و دانشگاه و خدمت سربازی را تمام کردیم. از شانس خوب یا بدمان بلافاصله بعد از فارغ التحصیلی شغلی پیدا کردیم و شاغل شدیم. بخاطر مسائلی (که شاید بلوغ عقلی بود!!) یکی دو سال اول اصلا به پیشرفت و مفید بودن و درآمدش فکر نکردم که هیچ، بلکه اصلا فراموش کردم!
یادم میاد روزهای اولی که تازه در محل کارم با همکاران آشنا میشدم، میز یکی از همکاران را دقت کردم که چقدر به هم ریخته و نامرتب است و به ویژه اینکه نسبت به کارش هم چقدر بی علاقه است! خیلی از این مسأله درس گرفتم و به خودم گفتم که این روش درستی نیست و باید بهتر از اینها باشم در آینده! از همکارم علت را پرسیدم که چرا بی علاقه و ... هستی؟ گفت که کارمندی همین است! و در پاسخ سوال دیگرم که چرا شغلت را عوض نمیکنی؛ گفت که دیگر گرفتار شده ام! باخودم گفتم اینها بهانه است! گرفتاری یعنی چه؟
باز هم بخاطر مسائلی!! بعد از 4 یا 5 سال که در آنجا شاغل بودم؛ وضعیت خودم را تحلیل کردم. جالب این بود که دقیقا شده بودم عین همان همکاری که نامرتب و... بود!
یعنی به واقع من هم «کارمند» شده بودم! کارمندی گرچه برخی مواقع از لحاظ فیزیکی شغل خوبی است ولی از خیلی لحاظ شغل خوبی نیست.
شاید برداشت نادرستی باشد ولی خیلی وقتها به این نتیجه رسیده ام که کسی که «کارمند» شدن را پذیرفته و کاملا قبول کرده است که «کارمند» شده است! به واقع «مرده» است! من هم الان حدود 4 سالی می شود که مرده ام.
هر کسی از «مردن» تعریفی دارد. به عقیده من «مردن» یعنی اینکه «پیشرفت» نداشتن، «مفید» نبودن، «درآمد» محدود داشتن و بخصوص از دست دادن «امید به تغییر»!! یکی دو سال اخیر به این موضوع خیلی توجه کرده ام. در من «امید به تغییر» هم از بین رفته است. یعنی کاملا «مرده ام» و جالب اینکه «پذیرفته ام» که من «مرده ام». ضمنا آن همکارم گفته بود که «گرفتار» شده ام که شغلم را تغییر نمی دهم ولی من احساس میکنم که بجز «گرفتار»، «آلوده» هم شده ام! آلوده به درآمد و جو و حس و حال و شغل «کارمندی»!