سفر به شهر خون و قیام

پنجشنبه قم بودیم؛ شهر خون و قیام؛ در این سفر چیزهایی کشف کردم از یک دوست؛ بالاخره بعد از دو سه سال فرصت شده بود که با هماهنگی، سری به منزلشان برویم؛ اولین چیزی که از این دوست در ذهنم می آید، دریافت پیامک با محتوای دعا برای ظهور حضرت مهدی(عج) در غروب جمعه هاست؛ چندین سال است  این پیامکها را به همه دوستانش می فرستد؛ یادآوری ظهور منجی عالم بشریت، هر چند با یک پیامک! با دیدن وضعیت تاسف بار مسلمانان و به ویژه شیعیان سوریه ای و عراقی، دعا می کنم خداوند هر چه زودتر ظهور حضرت مهدی(عج) را نزدیک گرداند تا عاملان این جنایات بدانند که به قول مرحوم حاج احمد کافی (ره) «شیعه صاحب دارد»؛ یا صاحب شیعه تعجیل کن.

از طرفی پنجشنبه شب، لیله الرغائب بود؛ معنی آن می شود «شب آرزوها»؛ یعنی هر آرزوی داری در این شب از خدا بخواه؛

شب حدود ساعت 12 شب رفتیم زیارت حضرت معصومه(س)؛ با این فرض که هم خیابانها خلوت تر است و هم حرم؛ اما نه خیابانها خلوت بود و نه حرم! شلوغ بود، شلوغ؛ از آنجایی که از شلوغی متنفرم، به خصوص شیوه کنونی مردم در رسیدن ضریح، خواستم مثل همیشه بدون هجوم بردن به سمت ضریح و از فاصله ای نزدیک، زیارت کنم اما خوشحالی اینکه روژانم پنجشنبه شب را که «شب آرزوها» است، اولین زیارتش از حضرت فاطمه معصومه می شود؛ باعث شد که به سمت ضریح بروم و با دست کشیدن به درب ورودی و ضریح مطهر حضرت معصومه(س)، صورتهای آقا رضا و روژان خانم را متبرک کنم؛

اما چند نکته در وجود این دوستمان کشف کردم که هم برایم جالب بود و هم موجب خوشحالی؛ روز پنجشنبه را روزه بود؛ نماز شب لیله الرغائب هم خواند و تأکید جالب توجهی هم در خواندن زیارتنامه و نماز و... داشت؛ از شناخت قبلی که از او داشتم، به نظرم تغییر کرده بود؛ هر چند به خودش نگفتم اما در ذهنم بود که در اثر سکونت در شهر قم بوده است که اینقدر در بعد معنوی پیشرفت داشته است؛ ناخودآگاه یادم آمد دیالوگی با این مضمون در فیلم سینمایی «مارمولک» با بازی پرویز پرستویی که می گفت: «این لباس آدم را اهلی می کند.»؛ به نظر من ایشان هم با سکونت در این شهر، معنوی تر شده بود. خوش به حالش. ای کاش من هم اهلی می شدم.

و اما این روزها سراسر رحمت خدا از آسمان می آید؛ باران می آید؛ باران را خیلی دوست دارم؛ در لحظه بارش قطرات پاک باران، احساس می کنم خداوند نسبت به مخلوقاتش دارد مهربانی می کند و دست نوازش بر سر آنها می کشد؛ مخلوقاتش صرفا ما آدمهای پر از خطا نیستیم، شاید به قول ما شیرازی ها «صدقه سر» دیگر آفریده هایش از این باران بهره مند می شویم.

به پدر زنگ می زنم و از خوشحالی باران گفتم؛ اما گفت که این سفره رحمت الهی مشمول منطقه ما نشده است؛ نگرانی و ناراحتی را در گفتن این جمله در کلامش حس می کنم؛ اما چه می شود کرد جز از خدا خواستن؟

 

بوی باران

1- فروردین و اردیبهشت را بسیار دوست می دارم؛ به خاطر سبزی و طراوتی که در این دو ماه بهشتی همه زمین را فرامی گیرد؛ بسی لذت می برم از اینکه زمین زنده شده و دشتها و کوهها همه سرسبزه و باطراوت می شوند؛ دو روز است که خداوند درهای رحمتش را گشوده و قطرات زلال و پاک باران را به زمین می بخشد؛ از تماشای باران از پنجره دایره ای اتاقم سیر نمی شود و دائم او را ستایش کرده و سپاس می گویم؛ او که به دور از دغدغه و مشغله های ما زمینی ها به بخشندگی خود مشغول است و هوا را پاک می کند و زمین را می شوید؛ انگار که آنها را در آستانه سال نو برای ما زمینیان آماده می کند که بکاریم در این مزرعه و درو کنیم، کشته خویش را.

یکی از دلایلی که قاره سبز را دوست دارم و همیشه آرزو می کردم که ای کاش در آن سرزمین سبز بودم، همین طراوت و سرسبزی زمین است؛ زمین سبز، هوا پاک؛ دیگر چه می خواهم؟

2- یک هفته ای می شود که روژانم شروع کرده به گاگله کردن (چهار دست و پا رفتن)؛ خدا را شکر می کنم و از دیدن گاگله کردنش لذت می برم و دعا می کنم برای خانه های نو و تکمیل، اما بی بچه! قبل از گاگله کردن، روژان به شیوه ای مانند خزیدن مثل شیرهای دریایی!!! در اتاق و پذیرایی، رفت و آمد می کرد که برایم جالب و شیرین بود.

3- اما فروردین امسال با انبوهی از امید و ناامیدی شروع شده است؛ از یک تصمیم بزرگ سال قبل دست شسته ام؛ به این هوای غبارآلود اعتمادی ندارم؛ باید بیشتر به مذاکراتی که در تعطیلات عید با مهندس اکبر داشته ام، فکر کنم و کم کم باید جدی شویم.

4- صدای شرشر باران را می شنوم و به گنبد می نگرم و از آینده ای مبهم برایش.

سال نو و امید نو

سال 95 هم از راه رسید و به چشم بر هم زدنی و چه بسا سریعتر بیست روز اولش گذشت. گرچه چندین بار دست به قلم (کیبورد) شدم و چند خطی هم نوشتم اما باز دکمه «ثبت نوشته و بازسازی وبلاگ» را نفشردم. بگذریم؛

از تعطیلاتی که گذشت همین را بگویم که چقدر «سبک زندگیLife Style»های متفاوت دیدم؛ چقدر نظم و انضباط ما انسانها با هم متفاوت است؛ نمی دانم نظم و برنامه زندگی ما زیادی منظم است یا روش آنها در بی نظمی و نداشتن حد و حدود درست؟

یکی از مواردی که همیشه در دید و بازدید فامیل و دوست و آشنا به صورت جدی مورد توجهم قرار می گیرد، تغییرات در «ظاهر»، «افکار» و «اندیشه»های آنها در مدت زمان طولانی ست که یکدیگر را ملاقات نکرده ایم؛ در بعضی ها آنقدر تغییرات زیاد بود که تعجب کردم؛ حالا تغییرات مثبت و منفی اش بماند اما در این دنیایی که محل گذر است، آدمها دائما تغییر می کنند.

برخی ها را دیدم واقعا اسیر دنیا و زر و زیورش شده؛ بعضی ها هم زندگی را به اعتقاد من «گم» کرده بودند؛ بعضی ها همه چیز را در «پول» بیشتر می دیدند و...

از این هم بگذریم؛

برای سال 95 محور و هدف مشخصی برای خودم تعیین نکرده ام؛ چون که تجربه سالهای قبل می گوید با اعلام هدف و برنامه برای سال جدید، جناب شیطان رجیم هم همه  تمرکزش را بر همین محورهایم می گذارد و در این تمرکزش موفق هم می شود! پس برای گمراهی شیطان، محور و هدف خاصی برای امسال تعیین نکرده ام؛ اما یواشکی تصمیمهایی گرفته ام.

از تعطیلات که باز هم بخواهم بنویسم، اینکه سفرمان دو بخشی بود؛ قسمتی به دیدار خانواده همسر و بخشی هم به خانواده خودم اختصاص دادیم؛ قرار بود عروسی پسردایی مان هم با آن همه حواشی زیرساختی بمانیم که متأسفانه بنا به توطئه های خاله بزرگمان، از خیرش گذشتیم!

امسال سفرهای نوروزی بسیار شلوغ بود به خصوص شیراز؛ به نظر من این هم رسم زیاد جالبی نیست که اغلب مردم، مسافرتشان را در این دو هفته می روند؛ شخصا از شلوغی جاده و شهر متنفرم و به همین دلیل و داشتن تجربه چند سال قبل (حادثه تصادف به خاطر شلوغی در جاده شیراز) از خیر سیزده به در هم گذشتیم و روز یکشنبه هشتم فروردین برگشتیم.

از همه اینها که بگذریم؛ بعضی وقتها به ارزش نعمت پنهان «غربت» پی می برم؛ دوستت دارم غربت!