سفر به شهر خون و قیام
از طرفی پنجشنبه شب، لیله الرغائب بود؛ معنی آن می شود «شب آرزوها»؛ یعنی هر آرزوی داری در این شب از خدا بخواه؛
شب حدود ساعت 12 شب رفتیم زیارت حضرت معصومه(س)؛ با این فرض که هم خیابانها خلوت تر است و هم حرم؛ اما نه خیابانها خلوت بود و نه حرم! شلوغ بود، شلوغ؛ از آنجایی که از شلوغی متنفرم، به خصوص شیوه کنونی مردم در رسیدن ضریح، خواستم مثل همیشه بدون هجوم بردن به سمت ضریح و از فاصله ای نزدیک، زیارت کنم اما خوشحالی اینکه روژانم پنجشنبه شب را که «شب آرزوها» است، اولین زیارتش از حضرت فاطمه معصومه می شود؛ باعث شد که به سمت ضریح بروم و با دست کشیدن به درب ورودی و ضریح مطهر حضرت معصومه(س)، صورتهای آقا رضا و روژان خانم را متبرک کنم؛
اما چند نکته در وجود این دوستمان کشف کردم که هم برایم جالب بود و هم موجب خوشحالی؛ روز پنجشنبه را روزه بود؛ نماز شب لیله الرغائب هم خواند و تأکید جالب توجهی هم در خواندن زیارتنامه و نماز و... داشت؛ از شناخت قبلی که از او داشتم، به نظرم تغییر کرده بود؛ هر چند به خودش نگفتم اما در ذهنم بود که در اثر سکونت در شهر قم بوده است که اینقدر در بعد معنوی پیشرفت داشته است؛ ناخودآگاه یادم آمد دیالوگی با این مضمون در فیلم سینمایی «مارمولک» با بازی پرویز پرستویی که می گفت: «این لباس آدم را اهلی می کند.»؛ به نظر من ایشان هم با سکونت در این شهر، معنوی تر شده بود. خوش به حالش. ای کاش من هم اهلی می شدم.
و اما این روزها سراسر رحمت خدا از آسمان می آید؛ باران می آید؛ باران را خیلی دوست دارم؛ در لحظه بارش قطرات پاک باران، احساس می کنم خداوند نسبت به مخلوقاتش دارد مهربانی می کند و دست نوازش بر سر آنها می کشد؛ مخلوقاتش صرفا ما آدمهای پر از خطا نیستیم، شاید به قول ما شیرازی ها «صدقه سر» دیگر آفریده هایش از این باران بهره مند می شویم.
به پدر زنگ می زنم و از خوشحالی باران گفتم؛ اما گفت که این سفره رحمت الهی مشمول منطقه ما نشده است؛ نگرانی و ناراحتی را در گفتن این جمله در کلامش حس می کنم؛ اما چه می شود کرد جز از خدا خواستن؟

