«لولیی* با پسر خود ماجرا** می کرد که تو هیچ کاری نمی کنی و عمر در بطالت به سر می بری. چند با تو گویم که معلق زدن بیاموز و سگ از چنبر جهانیدن و رسن‌بازی تعلم کن تا از عمر خود برخوردار شوی. اگر از من نمی شنوی به خدا تو را در مدرسه اندازم تا آن علم مرده ریگ ایشان بیاموزی و دانشمند شوی و تا زنده باشی در مذلت و فلاکت و ادبار بمانی و یک جو از هیچ جا حاصل نتوانی کرد!»

 

در ملاقاتهای سالیانه ای که با فامیل و دوست و آشنا دارم، یکی از مواردی که ناخودآگاه در ذهنم می آید، وضعیت پیشرفت اقتصادی خودم با آنهاست! ما دنبال درس و مشق و تحصیل علم رفتیم و آنها دنبال ثروت؛ در گفتگوهایمان آنها صحبت از رقمهای چندصد میلیونی دارند و ما حداکثر ده میلیونی! ما بهره ای از ثروت نداریم و آنها بهره ای از مکتب؛

 

*- کولی ، بی خانمان . 2 - بی شرم ، بی حیا.

** - 1- درد دل کردن . 2 - شکوه و شکایت کردن .